تبليغاتX
دل نوشته های نیلو
یادداشتها و حرفهای در گوشی
سرار از تهی بودن .....


این پست رو برای تو مینویسم که نمی دونم ازمن چی می خوای . نمی دونم چرا سر راهم قرار گرفته ای و هر بار که می رانمت نزدیک تر می شوی . آخه مگه من کی هستم ؟ من داغون تر از اونیم که بخوام دست تو رو بگیرم . می ترسم می ترسم تو رو هم ببرم به پرتگاه خودم . می دونی چیه ؟ هر دومون مریضیم. نمی دونم دارم چی کار می کنم . خدا آخر و عاقبت ای ن راه رو ختم به خیر کنه . فقط می دونم که آمادگیشو ندارم . چون من من تکیه گاه می خوام نه کسی که با هر حرفی اشکش دربیاد . وقتی تو رو با خودم مقایسه می کنم می بینم با این اوضاع و احوالی که دارم هنوز از تو محکم ترم .

خدایا می دونم دارم تقاص همه کارامو پس می دم . ولی خواهش می کنم کمکم کن . یه نشونه ای یه راهی یه علامتی . خدایا چی کار کنم ؟ چی کار کنم ؟

من یه دیونم که دارم همه رو دیونه می کنم.


می خواستم چی بنویسم چی شد . می حواستم بگم عید رفتم پیشه غزل و خوش گذشت . می خواستم بگم گیتا بزرگ شده و بهم می گه نینو . می خوام بگم بچه های دانشگاه رو دیدم و اومدن خونمون . می خوام بگم این دو روز آخر گندترین روزا بود . همینا باعث شد که الان سرشار از تهی بودن هستم .

الان هیچم . احساس می کنم همه وجوم یخ بسته و سرد و منجمد و بی روح هستم . همش دارم نقش بازی می کنم . همش دارم فیلم  خندیدن رو بازی می کنم . یه خدا دلم یه بغل دوست داشتنی می خواد که محکم بغلم کنه و اونقدر فشارم بده که همه چیز از ذهنم بره بیرون . دلم یه شونه می خواد که سرمو بذارم روشو اون قدر گریه کنم که خوابم ببره.


تا بعد خداحافظ همین حالا..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:1  توسط نیلوفرآبی  | 

پراکنده از همه جا و آخرین پست سال 90 .....


امسال هم با همه خوبی و بدیش داره تموم می شه . فقط 1 روزه دیگه باقی مونده تا با سال 90 خداحافظی کنیم . خداحافظی با همه اتفاقاتی که افتاده چه خوب و چه بد . خیلی اتفاقا افتاد . از شرکت قبلی که بودم جدا شدمو اومدم تو شرکتی که 2 سال پیش بودم . اوایل خیلی خوب بود چون مدیرمون هر چیزی رو که بهم قول داده بود عمل می کرد . اما یواش یواش همه چیز عوض شد . خواهرم عقد کرد . اوایل متوجه اش نشدم و عمق اونو درک نکردم . چند نفر اومدن تو زندگیمو رفتن . بعد متوجه شدم که همه زندگی تو همین اومدنا و رفتناست .

خواهرم ازدواج کرد مراسم عروسیش ساده برگزار شد . 10 روز بعد از عروسیش پدرشوهرش فوت کرد . خوبه خدا رو شکر داره زندگیشو می کنه و ما هم واسه همین راضی هستیم . اون دوست و همکار عزیزم که بهتون گفتم بالاخره اومد خواستگاریم و منم نتوستم کاری کنم . 2 ماه تلاش کردم تا درست بشه . اون آدم خیلی خوبیه اما راه اونو من از هم جداست .

می رم شرکت و میام 1 ماه پیش حالم اصلا" خوب نبود . اما حالا بهترم . می خوام سعی کنم علاوه بر زنده موندن زندگی هم کنم . فکر می کنم حداقل اینو به خودم مدیونم . یه همکار جدید تو شرکت دارم که 3 ماهی می شه اومده . رفتار مدیر باهاش و حساسیت روی اون دقیقا" مثل زمانیه که تازه من اومدم .اون برام به عنوان به مدیر خوب و یه کسی که مشاوره خوب می داد حتی مثل یه پدر دلسوز بود اما دیگه نیست و خلاء اونو خیلی حس می کنم.

الان که می نویسم تو خونه تنهای تنهام . مامان و بابا و خواهر کوچیکه با دختر خالم رفتن خوزستان . دلم خیلی گرفته . امسال اولین سالی هست که من تنهای تنها سر سفره هفت سین می شینم و صدای ساز نقاره که از تلویزیون پخش می شه رو می شنوم. واسه همین از 1 تا 4 عید می رم پیش غزل و شوهرش . دلم براشون تنگ شده.

برای همه چه کسایی که من تو ذهن و خاطرشون هستم و چه نیستم سال خیلی خوبی براشون آرزو می کنم و دعا میکنم برای کسایی که توخاطر من هستن و یا نیستن امسال سال آرزوهاشون باشه.

از خدا می خوام منو ببخشه و بیامزره. بهم صبر و تحمل بده تا درک خوبی از اطرافم داشته باشم. کمکم کنه و تنهام نذاره.

برای همه شما دوستای وبلاگی عزیزم هم سال خوبی رو آرزو می کنم. غزل امیدوارم سال آرزوهای تو و همسرت و گیتای عزیزم باشه و خانوادم که خدا همیشه برای من حفظشون کنه و غم رو ازشون دور نگه داره.

و

و

برای تو که هیچ وقت نمی خوام ناراحت باشی و یا عصبانی . گرچه هیچ وقت دیگه ازم نخواستی برات ایمیل بزنم اما بدون دوست دارم همیشه موفق باشی و بخندی و بدونی که من هیچ وقت ناراحت نمی شم سرم داد بزنی . اما بدون وقتی داد می زنی حتی می تونم جنس داد زدنتو بفهمم . ولی ..... بازم عیبی نداره . من همیشه دوستت دارم و می خوام خوشحال ببینمت . برات سلامتی و بهترینا رو آرزو دارم

خدایا به همه و به منم کمک کن و به دادمون برس و رهامون نکن.

تا سال بعد و به امید خاطره ها و اتفاقات خوب دیگه هیچی واسه نوشتن ندارم. همتونو دوست دارم.


تا بعد خداحافظ همین حالا .................


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:40  توسط نیلوفرآبی  | 

...............................


از همتون ممنونم که نگرانم هستین . باور کنین که خیلی زیاد همتونو دوست دارم . بهتون عادت کردم . شاید


چند وقت نیام . اما میام و می خونمتون . حالم خیلی خرابه و کلی اتفاقای دیگه هم افتاده که راستش منم

انسانم نه مثلا" یه خون آشام . منم انسانم  . دیگه کافیه .

باور کنین من الان فقط همینم که می گم این : ..................................................................


پ.ن : دوست دارم بگم که ببخش . منو ببخش


تا بعد خداحافظ همین حالا ..............

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:15  توسط نیلوفرآبی  | 

............................


 

الان که دارم می نویسم جمعه هست و تو اتاقم تنها و کسی خونه نیست . اون قدر گریه کردم که چشمام درد می کنه . روز سه شنبه که آخرین روز ماه صفر بود بعد از اذان تمومه وسایلای خواهرمو بردیم خونشو و کل روز رو هم کار داشتیم . الان هم رفتن فرودگاه و برای ماه عسل دارن   می رن مشهد . فکر نمی کردم این قدر سخت باشه . فکر نمی کردم این جوری باشه . رفتم تو اتاقش و نشستم روی تخت و وسایلاشو که گفته بود مرتب کنم مرتب کردم و چشمم افتاد به آلبوم عکس بچگیش . ناخوادآگاه نشستم و نگاه کردم دیگه کنترل خودمو نداشتم . تموم عکسای بچگیمون بود از لحظه ای که بدنیا اومده بود و گذاشتنش تو بغلمو گفتن خواهر کوچیکترته .

نمی تونم حالو بگم فقط می دونم داغونم . فقط می دونم با وجود اینکه فقط 1 سال تفاوت سنی بیشتر نداشتیم و مدام هم جنگ و دعوا و کتک کاری می کردیم اما برام سخت بود . موقع رفتن یه جوری بغلم کرد که هیچ وقت تا حالا بغلم نکرده بود  و منم در گوشش گفتم دلم برایت تنگ می شه .

 آرزوی قلبیم هست که خوشبخت بشه و عاقبت بخیر . ایشالا همیشه شاد و خندون باشن . خودمم که چه عرض کنم هنوز متولد نشده مردم . راستش دیگه امیدی به خودم ندارم و خسته ام . خیلی زیاد . به حدی که حتی نمی خوام برم سر کار.


پ . ن : غزل و شوهرش و گیتا هم دارن می رن برای 1 سال جم . چون کار شوهرش عسلویه هست باید برن و نمی دونم چی کار کنم . این دفعه تنهایی خیلی زود و زیاد داره خودشو بهم می چسبونه

 

تا بعد خداحافظ همین حالا..................
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 15:48  توسط نیلوفرآبی  | 

سکوتم از رضایت نیست , دلم اهل شکایت نیست ................

 

می خواستم متولد بشم اما انگار دارم تو همون جنینی خفه می شم . می خوام خوب باشه اما نمی شه . البته می دونم برای یه تولد زیبا باید سختی های زیادی رو متحمل شد . باید درد کشید . باید سوخت اما .... می ترسم . می ترسم کم بیارم . نمی دونم چی کار کنم . اونقدر گنگ هست که متوجه نشین چی می خوام بگم . حق دارین . اما خودم زود باید دست به کار شم .

شکایت دنیا رو پیشه کی ببرم . بعضی موقعها حوصله شکایت رو هم ندارم . جلوی روت به طرز باور نکردنی دروغ می گن نه یه بار دو بار سه بار و عجیب تر از اون که به همون سرعت هم انکار می شه . این مملکته داریم ؟ نکنه همه دنیا همین جوره . نکنه آسمون همه جا یه رنگه . واسه بالا رفتن و حفظ منافع باید دیگرون رو له کرد و خورد کرد . درست مثله یه غریق می مونه که برای نجات خودش به همه جا چنگ می زنه و روی شونه همه می ایسته بلکه نجات پیدا کنه . حالا این وسط چند نفر درگیر می شن گور بابای بقیه . به قول خودشون دیگی که واسه من نجوشه می خوام سر ................ .

چی کار کنم ؟ همرنگ اونا بشم ؟ شروع کردم همون اول وا دادم . چرا؟ نه تو مال این حرفا و کارا نیستی . چرا می تونم مگه نه اونا  تونستن  .مگه اونا شاخ دارن و یا دم که من ندارم . پس من هم می تونم . گذشت و گذشت و گذشت ..

نه نشد  . نتونستم . اونا شاخ نداشتن اونا روح خوبی نداشتن . اونا دم نداشتن بلکه صفت های بدی داشتن . نتونستم . باید این وسط روح خودمو می فروختم به چه چیزایی ؟ به تهمت به دروغ به خبر چینی به فتنه و ریا و به دوبهم زنی

نه من نیستم باز هم صبر می کنم تا متولد شم باز هم صبر می کنم شاید معجزه ای رخ بده . باز هم صبر می کنم تاشاید ..................

 

تا بعد خداحافظ همین حالا..............

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 7:56  توسط نیلوفرآبی  |